1) به این دلیل که کسانیکه دعوت کرده بودند خودشان نیامدند !
2)به این دلیل که مهمانداران میهمانی خدا بالای مجلس نشسته بودند و کسی نبود پذیرایی کند .
3)به این دلیل که 60 لیتر بنزینم تمام شده بود و پول بنزین آزاد رو به لبنان مالیات داده بودم .
4)به این دلیل که میخواستند از شرکت کنندگان اعانه جمع کنند . .
5)به این دلیل که پوسترها و دعوتنامه ها و اطلاعیه های مهمانی روی دیوارهایی چسبیده بود که رویشان نوشته بود : چسباندن پوستر و آگهی تعقیب قانونی دارد .
6)به این دلیل که مهمانی امسال مهمانی نبود ؛ فشن شو بود . و من فشن نیستم .
7)به این دلیل که غذاهای مانده از مهمانی را دور میریختند و گداهایی که جلوی در بودند با فحش و تیپا بدرقه میشدند .
8)به این دلیل که مهمانی خدا کمیته امنیتی و انتظامی داشت .
9)به این دلیل که توی این مهمانی یک اتاق خصوصی بود مخصوص افراد خاص و خس و خاشاک راهی به آن اتاق نداشتند.و در آن اتاق غذا سرو میشد ؛ خصوصی .
.
.
.
.
و به دلیل اینکه خود خدا نبود !!!
پی نوشت:خوشحالم که دوباره به جمع دوستان عزیزم برگشتم . غیبت منو ببخشید . مدت زیادیه که ننوشتم . پس این نوشته هم خیلی ایراد داره . به دل خودم که نچسبید . شاید اگه عجله نمیکردم بهتر میشد .
ارادتمند ؛جمال.
اما معلم . اولین باری که به کلاس درس رفتم یه معلم چاق و مو فرفری با یه ژیلت کرم رنگ داشتم . سال 68 . مامانم میز آخر نشسته بود . نه که بچه ننه بودم ها نه . مامانم ننه بچه بود ! خیلی مهربون بود . اون مرد چاق رو میگم . حسابی خندیدم و ذوق کرده بودم . دوستش داشتم .
در تمام این 21 سال معلمهای زیادی داشتم . اما به گردن 2 تا شون حق زیادی دارم . یکی روزگار و دومی آدمای روزگار . روزگار گاهی اول درس میداد و بعد امتحان میکرد . گاهی هم بدون اینکه درس بده عقل و هوش منو تست میکرد . در شرایط خاصی منو قرار میداد و از اون بالا نگاه میکرد که تقلب نکنم . اگه تقلب میکردم بالاخره یه روزی یه جایی مچمو میگرفت . بد میگرفت .
دومی یعنی آدمای روزگار هم مثل خود روزگار بودن . منتها بعضی وقتا فکر نمیکردم معلمن . یعنی به هر شکلی در میومدن . دوست ، دشمن ، همکار ، همکلاسی ، معلم و استاد ، حتی خواهر و برادر و پدر مادر . گاهی وقتا میفهمیدم معلمن و درسشون رو خوب یادمیگرفتم . گاهی هم نمیفهمیدم معلمن و چوبشو میخوردم .
الان میدونم که همین کیبوردی که دارم به دکمه هاش ضربه میزنم یک معلمه . همۀ شماهایی که میخونین منو و نمیخونین ، همه معلم من هستین . و الان خیلی خوشبختم . چون درسای زیادی دارم یاد میگیرم . پس ای همه چیز و همه کس ؛ روزت مبارک !!!!!!!
اما من خودم یه احساسی دارم ته دلم موقع تحویل سال . احساس خوبی نیست . احساس غم ، یاس و انگار آب سرد ریختن روم . خیلی فکر کردم چرا این احساس رو دارم . چرا شاد نیستم . چرا موقع سال تحویل فلاش بک میزنم . بعد فهمیدم به اون چیزی که میخواستم نرسیدم . یا اون چیزی رو که میتونستم باشم و بهش برسم رو نخواستم . و یا اصلا نمیدونستم به چی باید برسم . اینجوری بگم ، هدفم رو گم کرده بودم . مثل یک مرغ که چکش خورده باشه تو سرش .
هر سال دعا میکنیم و به خودمون هزار تا قول میدیم . اما وقتی ندونیم هدفمون چیه ، دلیل بودنمون چیه و ندونیم منِ "جمال" چی و کی باید بشم و به کجا باید برم به هیچ هدفی نمیرسیم .
در سال جدید برای همه آرزو میکنم که اول خودمون رو بشناسیم و بعد هدفمون رو . و امیدوارم به اون چیزی که لیاقتشو داریم و بخاطرش آفریده شدیم ، برسیم . و البته قدر لحظه لحظه های زندگی رو بدونیم .
به قول مرحوم اخوان : یگانه دشمن جهان / هم آشکار هم نهان / زمان زمان زمان زمان
الهی آمین
امیدوارم این چیزی که نوشتم جیز به درد بخوری باشه . حرف دلم رو زدم . و حرفی که از دل برآید خدا کند بر دل نشیند . ما رو حلال کنین ٪
سلام
به زودی یه چیزی مینویسم
یه چیز نه هر چیز
فقط یه چیز
سلام
به زودی یه چیزی مینویسم
یه چیزی دیگه نه هر چیزی فقط یه چیز
از خدا شکایت است که در زمینش با این وسعت و بزرگی چرا در افغانستان متولد نشدیم ؟ چرا قسمت ما چنین است ؟
از کافی نت آپ می کنم . اگر به امید این شرکت اینترنتی باشم حالا حالا ها نمی تونم بیام بالا . از شما دوستان هم شکایتی نیست . شکر و سپاس که همچنان سر می زنید . یک شاخه گل تقدیم به همه تون .( واسه هر کدومتون یه شاخه گل ، نه یه شاخه گل واسه همه تون )
-درسته.
-من وقتی زیر دست شما بودم و شما روی دندونم کار میکردین.
-آره،آره . خب!
-بعد از دو سه روز تلفنم زنگ زد . جواب دادم . گفتم شما؟ گفت:من پسر خالۀ دکترم . من گفتم دکتر کیه ؟ گفت همون که داره دندوناتو درست میکنه.بعد من گفتم خب فرمایش؟ گفت من میخوام باهات دوست بشم و از این حرفا .
-گفت اسمم امینه؟
-آره.گفت اسمم امین ِ و پسر خالۀ دکترم .
-خب بگو بقیه شو.
-هیچی دیگه . بعد گفتم رو چه حسابی میخوای با من دوست بشی؟گفت خوشم اومده ازت . اصلا یه جورایی باهات حال کردم . گفتم خب نمیدونم من ولی با تو حال نکردم. دیگه هی اس ام اس به من میزد و هی چیز میکرد یه جورایی بقول معروف مخ منو زد.
-خــــــب!!
-گفتم نگاه کن مشکل ساز نشه ها . که گفت نه ، تو مگه میخوای چکار کنی که مشکل ساز بشه ؟ من بهت کاری ندارم و میخوام فقط در حد صحبت کردن و حالا اگه خودت راضی شدی بعد ها حالا یه کاری می کنیم . گفتم که خیلی خوب . باشه . بعد دیدم که نه بابا این وقت و بی وقت هی رو تلفن من تک میزنه . چون من بهش گفته بودم شرایط خونوادۀ من طوری نیست که بتونم باهات صحبت کنم .
-درسته.
-تو به من تک بزن اگه من تونستم صحبت کنم خودم بهت زنگ میزنم . دیدم نه این ول نمیکنه . اس ام اس میده ، تک میزنه و ... گفتم خدایا من از دست این چکار کنم دیگه ، تا یه روز باهاش قرار گذاشتم .
- خب
- گفتم خب کجایی ببینمت باهات صحبت کنم؟گفت جدی میای؟گفتم خب چکار کنم تو وقتی اینجوری به من گیر دادی . گفت خب چه لباسی می پوشی ؟ گفتم بیشتر مشکی می پوشم .کجا ببینمت ؟ گفت بیا اول خیابون .
-کدوم خیابون؟
-نمیدونم بخدا ولی قشنگ یادمه یه مسجد بود ، کوچۀ کنار مسجد .
-خب
-گفت بیا اونجا وایسا . نه . گفت خیابونه؟....یا نه کوچۀ ...اممم...
-کوچۀ هفتم . آره ؟
-بارک الله . احسنت . کنارش یه مسجده .
-آره یه مسجده یه فضای سبز هم هست .
-آره آره آفرین . حالا یادم اومد . کوچۀ هفتم . من رفتم سر قرار . بعد از همون دور از روی لباسم منو شناخت . اومد طرف منو دست داد و احوالپرسی کرد . گفتم جان ؟ بگو . گفت میای خونه ؟ گفتم نه شرمنده ! من وقت برای خونه اومدن ندارم . گفت ازت خواهش میکنم . تو اینهمه با من صحبت کردی هنوز ... گفتم نه . هر چی میخوای بگی همینجا بگو . اگَرَم روت نمیشه اس ام اس کن برام . گفت . اوووه چی آدم الکی ای هستی تو و ازین حرفا . دیدم نه . این میخواد از من یه استفاده هایی بکنه داره ما رو سر میدوونه . گفتم خیلی خب پس من الان کار دارم میرم بهت اس ام اس میدم .
-خب
-بعد که اومدم اس ام اس داد که خیلی بیمعرفتی فکر نمیکردم که اینجوری باشی و من یه قرارمو بخاطر تو کنسل کردوم و ....
-اوهوم
-بعد دیگه نمیدونم چی شد و جریان چجوری شد که یه مدتی از من خبردار نشد و روی گوشی ایرانسل من زنگ میزد . من دو تا خط داشتم .ایرانسل رو با یه خط دیگه عوض کردم و اون یکی رو هم فروختم . همین . یعنی به اونجا کشیده نشد که ....
-بعد بهش نمیگفتی دکتر بفهمه ناراحت میشه ؛ از تو پرونده شماره منو درآوردی ؛ دکتر حساسه ...؟
-به کی؟به اون پسرخاله؟
- آره آره
-من بهش گفتم که دکتر میدونه؟فقط گفت نه دیگه من بهش نگفتم که ناراحت میشه و..گفتم دکتر در جریانه ؟ گفت نه نه بهش نگی معصومه خانم بدجور میشه . منم گفتم مگه من خبرکشم برم بگم؟ولی تو کار خوبی نکردی . گفتم از همه پرونده ها شماره برمیداری؟گفت نه مگه من هرزه ام و فلان و ... چجوری شده که شمارۀ تو رو برداشتم .
-الان که دیگه مزاحمت نمیشه؟
-نه بابا این موضوع میدونین مال کیه؟یادتونه اومدم گفتم این پسر خاله تون ما رو نمود؟
-هه هه آره آره
-نه خداییش ما نه اصلا برنامه ای با هم داشتیم و هیچی . فقط در حد صحبت بود و پیله بود که من ازت خوشم اومده . از اخلاقتو از مرامتو ...گفتم بیخیال ما شو ما اهل اون برنامه ها نیستیم و اینا. دیگه یه جورایی باعث شد که تلفنامون یه جوری باشه که نتونیم با هم در ارتباط باشیم . حالام نمیدونم ایشون هم شماره شونو عوض کردن یا نه . من شماره اونو تو خط قبلیم سیو کرده بودم .
-خط قبلیتو الان داری؟
-نه بابا من اونو دادم به یه بنده خدایی .
-به هر حال دستت درد نکنه . آخر هفته بیا دندونتو پر کنم .
-دکتر جان .....
-بهت تخفیف هم میدم .
-قربونت بشم دکتر جان
-اون روز اعصابم داغون بود
-دکتر جان تو رو خدا مشکل ساز نشه ؟!!
-نه نه
-ببین من بهت گفتم الان چن وقته ما نه همدیگرو دیدیم و نه اون از من خبرداره
-باشه . نه نه خیالت راحت باشه
-پس چیزی بهش نگین دیگه
-اینم آخرین باری بود که در این مورد صحبت کردیم.
-قربونت بشم عزیزم.
-موفق باشی
-فدات بشم خدافظ.
در قسمتی از فیلم چند نفر می خواهند از زندان فرار کنند . این چند نفر اصلا با هم همفکر نیستند بلکه به قتل یکدیگر هم اقدام کرده اند . "تی -بگ " می خواست " جان آبروزی " را بکشد که موفق نشد .
در بخشی دیگر تیمی تقریبا مشابه تیم اول برای نجات خود و خانواده شان مجبورند مشکل مشترکی را برطرف کنند . اینها هم دارای یک عقیدۀ مشترک نیستند . با هم پدرکشتگی دارند . "الکس ماهونه " پدر "مایکل اسکوفیلد " و " لینکلن باروز" را کشته است .
اما همۀ اینها کنار هم جمع میشوند و برای حل مشکلشان به هم کمک می کنند . اگر کسی نداند فکر می کند چه دوستان خوبی هستند . البته نمی گویم که این آمریکاییها فرشته خو هستند . نه . دلشان از کینه پاک نشده و به فکر تسویه حساب با هم هستند اما آخر کار . و مدام به هم گوشزد می کنند که: زنگ آخر وایسا !
و به همین دلیل ما نمی توانیم نسخۀ ایرانی این فیلم را بسازیم . چون حرف ، حرف ماست و تحمل نداریم کسی غیر از عقیدۀ ما داشته باشد .
و اگر با هم مشورت می کردیم ، تاریخ و زبان باستانی ما به دست اعراب از بین نمی رفت . و اگر کینه توزیها به بعد از حل مشکل موکول می شد دانش و فرهنگمان زیر پای اسب چنگیز مغول نابود نمی شد . اگر حرف دیگران را فقط می شنیدیم ترکمانچای و گلستان را امضا نمی کردیم . و اگر به عقاید مخالفماناحترام می گذاشتیم 25 خرداد امسال می خندیدیم .
بیایید از همین دنیای مجازی و وبلاگهایمان شروع کنیم . کامنت مخالف را
پاک نکنیم . اگر کسی نظری برعکس نظر ما داشت برآشفته نشویم . به همه حق
بدهیم تا آنها هم به ما حق بدهند . و حداقل در فکر و اندیشه مان آزاد و
آزاده باشیم .بیایید این رمز پیشرفت و مدنیت " تضارب آرا " را حفظ کنیم .
دیدن این سریال رو توصیه میکنم . نه اینکه باز همۀ کامنتها رنگ فرار از زندان بشه ! اونایی که دیدن خوش به حالشون اونایی هم که ندیدن برن ببینن .
این پست رو عمدا ساده و بی آلایش نوشتم ، چون اولا دلم گرفته بود که اینها رو بگم بعد هم میخواستم راحت با همه ارتباط برقرار کنم و در آخر نمی خواستم خدای نکرده رنگ و بوی نصیحت بگیره .
واقعا برکت چیه ؟ همین که من نکته ای اخلاقی رو درک کردم این برکت نیست ؟استفاده
از ماه رمضان چجوریه مگه ؟ نماز و دعا جای خود ، اما مهمتر از همه تفکره .
نماز بدون اندیشه نماز نیست . نماز و روزه های همه دوستان قبول . روز قدس
بر ایرانیان ستمدیده و ستمکش تسلیت . و عید فطر مبارک .
یوسف گمگشته باز آید به وبلاگ غم مخور...
خیلی خوشحالم که همه دوستان به یادم بودن. من هم به یادتان بودم و دلم برایتان گرفت . الان که آمدم و تک تک دیدمتان کمی باز شد . به خودم میبالم از داشتن چنین آشنایانی .
در این شب بزرگ من کوچک را فراموش نکنید .
نبودم . مشکلاتی داشتم . کم و بیش باخبرید . بیشتر می آیم . کمتر غیبت میکنم . سعی در جبران محبت همه تان دارم .
